سیاه یا سفید؟ رنگی!

بی عنوان

Posted by: lahzeshomar on: سپتامبر 11, 2008

دلم تنگ شده برایت دختر کوهپایه و کویر.

دختر شادی های غم انگیزم.

انگشتانم چشمان نمناکت را میجوید

شاید مرهمی باشند بر زخم های خوش خیمت

دلم تنگ شده برای خنده های محزونت

برای صدای بلند قلبت

برای نگاه های عمیق چشمانت

یاد تورا درآغوش میکشم

شاید گرم بماند

چه

Posted by: lahzeshomar on: آگوست 7, 2008

صبر کن! صبر کن! صبر کن!

نفس هایت

داغم میکند.

تاریکی در آغوش گرفته مرا

می فشرد.

صبر کن! من تب دارم.

قطره ای راه باز می کند از قلبم به روی سینه و میپیماید سوی جاذبه.

نگاهت در یک لحظه

خرابم میکند.

دست میکشم بر سینه ات

دلت خالیست.

چه شد رها شدی جانم؟

دغدغه

Posted by: lahzeshomar on: جولای 10, 2008

وقتی حسش میکنی یعنی هست. وقتی داری رانندگی میکنی تو فکرته میفهمی برات مهمه.  وقتی در حین کارت نیم ساعت به یک جا خیره میشی و با یادش دلت پر میشه از یک حس شکننده وقتی اسمش رو نمیتونی به راحتی به زبون بیاری بدون اینکه غرق عرق بشی وقتی حتی بی ربط ترین مسائل تورو یادش میاندازه میفهی که… ای داد بیداد! دچار شدی.

من خیلی به ندرت دچار همچین احساساتی میشم اما همان تعداد معدودی که دچارم میکنه, دچارم میکنه. امشب هم از همان شبهای پر از التهابه. شبهایی که خواب به چشمام نمیاد. غرق خستگی روز، غوطه ور در حس ترش و شیرین تنهایی, میخواهم گرد چندین ماهه را از این صفحه ها بتکانم.

20 سالم بود که با سری پر از “چرا” از ایران رفتم. اوایل تنهایی و غربت اذیتم میکرد. نه دوستی نه آشنایی. به تنهایی عادت نداشتم. زیادی تنها بودم با چراهایی پر از نیاز. زمان به دنبالم …. در پی رفع نیاز …. به تدریج عوض شدم. نمیدانم این عوض شدن خوب بود یا بد. هر چه بود همراه بود با اشکهایی که از عمق قلبی پاره پاره در می آمد. هر قطره اشک که از گونه هایم میچکید برام  پیامی از تغییر می آورد. چرا های کمرنگم گم شدند و من هر لحظه به خو گرفتن عادت میکردم و یاد میگرفتم: حرف زدن، نوشتن، فکر کردن، دیدن، نفس کشیدن…. رفتار کردن، زندگی کردن. عادتهای نازک ایرانیم دانه دانه فرو ریختند. متفاوت تر از همیشه به دنبال واژه ای برای “خود” بزرگ شدم. شدم 28 ساله.

خیلی ها اسمش را میگذارند غرب زدگی. خود من تا 10 سال پیش همین کار را میکردم. اما الان فکر میکنم اینگونه تغییرات هیچ “زدگی” توش نداره. تغییر مختصات نداره. نه شرقیه نه غربی. هر کس هر جای دنیا باشه و به جای دیگه ای از دنیا کوچ کنه با خلق و خو و رسم و رسومات اون مکان خو میگیره و خودشو تطبیق میده. این یعنی میزان زیادی از فرهنگ اون منطقه رو قبول میکنه و بکار میبره. این همونیه که ما بهش میگیم خود باختگی. من با واژه “خودباختگی” مشکل دارم. به نظر من هیچ کس نمیتونه خودشو ببازه که “خود” همونیه که باهاش زندگی میکنی و اگر باختیش زندگیتو باختی.

اسمش را نگذاریم غرب زدگی، بگذاریم جنگ بین بودن و بودن، یک تجربه.

بگذارید تجربه را حاصل عشق بازی “اختیار” و “زمان” در یک “مکان” تعریف کنم. کمبود یا نبود هرکدام منجر میشه به یک تجربه منگل که از توش هیچ چیز مفیدی در نمیاد. اگر اختیار یا قدرت تصمیم گیری نداشته باشی هر جا که باشی و هر چقدر هم زمان داشته باشی مهم نیست. اگر همه چیز داشته باشی و زمان نداشته باشی هم همینطور. تو تجربه “بودن” نکردی. در این دنیا یا باید باشی یا اصلا نباشی.

تجربه زندگی خارج از ایران برای من درک خیلی مفاهیم رو آسان کرد. مفاهیمی مثل تفاوت، احترام، انگیزه، تصمیم، زمان، خود… حتی خدا. اهمیت درک این مفاهیم موقعی خودش رو نشون میده که در جامعه ای با ارزشهایی متفاوت از آنچه در آن بزرگ شدی دست و پنجه نرم کنی. مسلما من هر کار کنم آمریکایی نمیشم. پس برای اینکه ایرانی بمانم ولی بتوانم با مردم اینجا بصورت مسالمت آمیز زندگی کنم مجبور شدم این مفاهیم رو درک کنم و بکار ببندم. نمیدانم کتاب “جامعه شناسی خودمانی” را خوانده اید یا نه. من در حالی این کتاب را که دختر خاله ام برایم کادو خریده بود خواندم که در حال نوشیدن یک فنجان قهوه عربی بی شکر بودم. نمیدانم تلخی کدام بیشتر اذیتم میکرد… در یک جلسه ای که با سروش داشتیم حرف جالبی زد. به نظر سروش موقعیت زمانی و مکانی مارا انسانهایی کج و کوله بار آورد… یعنی همان تجربه منگلی که گفتم. هیچ جای دنیا را پیدا نمیکنی که دو رویی رو آنقدر که تو ایران رواج داره ببینی. ما یاد گرفتیم تفاوت قائل بشیم برای شخصیت بیرونی و درونی مان. ما یاد گرفتیم دروغ خوب است اگر مصلحت آمیز باشد. ممکنه بگید این چیزها همه جا هست و من هم این مساله رو کتمان نمیکنم. تاکید من رو رواج این مسائله است. ما این خصوصیت ها را غیر مستقیم یا مستقیم بین خودمان رواج داده ایم. سرتان را درد نیاورم. اینها همه برای شما ممکن است جملاتی تکراری باشند اما برای من دغدغه اند. اینها برای من پیچیدگی هایی اضافی هستند. وقتی حس میکنم این زمانی را که من برای بوجود آوردن این پیچیدگی ها هدر دادم میتوانستم صرف بوجود آوردن پیچیدگیهایی بهتر کنم، پیچیدگیهایی که به دردم بخورند، سرم گیج میره.

زندگی کنونی ام شاید مرا با مفاهیم بالا آشنا کرد اما به بهای از دست دادن تجربه “بودن” در ایران. برای من مفاهیم عمیق تری همچون عشق، دل، دوستی، محبت، نگاه، لمس … نا پخته ماندند. مفاهیمی که هیچ جا جز جایی که بهش تعلق داری یادت نمیده. دلت رو نمیلرزونه. خون رو به رگهات جاری نمیکنه.

گله نمیخوام بکنم. از گله های تکراری خسته شده ام. نه آه میکشم نه ناله میکنم. با تمام مشکلاتش من به ایرانی بودنم افتخار میکنم.  خیلی ساده و بی آرایش روبروی آیینه می ایستم و میگم…. از ماست که بر ماست. آستین بالا بزن, قلم بردار و یک طرح بکش، برای زندگیت. نشستن و انتظار هیچ چیز را حل نمی کنه. قلم به رنگی بکش و نقشی بزن. نقشی بزن. نقشی بزن.

من و هیچ

Posted by: lahzeshomar on: ژوئن 20, 2008

ساعت 1 بامداد. یک موسیقی ملایم. یک قلب متلاتم. یک دنیا خواسته آرزو. آرزوهای بهاری. بارانی. رگباری. همراه بوی آفتاب. آفتابی داغ داغ داغ. داغدار نداری و نبودن. داغدار بودن و داشتن.

فکر کنم که تا شقایق هست زندگی می شود کرد

Posted by: lahzeshomar on: آوریل 24, 2008

امروز از یکی از دوستانم یکلینک جالب گرفتم که منو تحت تاثیر قرار داد.

این لینک گزارشیه که شبکه ای.بی.سی تهیه کرده در مورد رفتار هایی که در آمریکا با مردم مسلمون ساکن در منطقه میشه.در این آزمایش دختر مسلمون و با حجاب به مغازه میره و فروشنده از فروش کالا به این دختر مسلمان خودداری میکنه و با جملاتی مثل “جهادت رو بردار از اینجا و برو. من به تو اسامه دوست چیزی نمیفروشم سعی میکنه دختر رو دور کنه. در همین حال یک دوربین در حال فیلمبرداری عکس العمل آدمها ست نسبت به این عمل نژاد پرستانه که بسیار جالبه. اول عکس العمل آدمهایی رو میبینی که از این رفتار فروشنده نه تنها خوشحالند و خیلی با افتخار اعلام میکنند که خودشان هم قبلا همین کار را کرده اند یا اگر پیش بیاید انجام میدهند. ولی این تنها عکس العمل تعداد کمی از مشتریهاست. اکثر مشتری ها طرف دختر مسلمان رو میگیرند و عده بیشتری هم کاملا ساکت فقط در حال نظاره اند.

این گزارش به صورت خیلی خلاصه قشری از مردم رو نشون میده که با تمام وجود به آنچه میکنند ایمان دارند. چه اونهایی که با شعار برابری و در دفاع از حقوق شهروندی به دفاع از دختر مسلمون برمی خیزند و چه آنها که تحقیر میکنند به آنچه ایمان دارند عمل میکنند اما از 40 نفر آدم تنها 6 نقر به طرفداری از فروشنده برآمدند و 12 نفر به طرفداری دختر مسلمون. بقیه تنها نظاره گر بودند. تا وقتی اکثریت نظاره گرند چه امیدی میتوان به بهبود شرایط داشت؟

به امید اینکه هیچ وقت نظاره گر بیرون گود نباشیم….

فال حافظ

Posted by: lahzeshomar on: فوریه 7, 2008

به فال و چرندیات پس و پیشش اعتقادی ندارم اما حافظ چیز دیگه ای است. پریشب حافظ رو باز کردم نه به نیت فال. چیزی که خواندم مبهوتم کرد:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق 
اهل نظر معامله با آشنا کنند 

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود 
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند 

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار 
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند 

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب 
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند 

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم 
ترسم برادران غیورش قبا کنند 

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور 
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند 

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان 
خیر نهان برای رضای خدا کنند 

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود 
شاهان کم التفات به حال گدا کنند 
 

خانه نو

Posted by: lahzeshomar on: ژانویه 26, 2008

هوا سرده. برفی که هفته پیش روی زمین نشسته سفت شده. من بهش میگم برف بیات.بالاخره سرمای هوا و خونه نشینی آخر هفته کار دستم داد و تصمیم گرفتم بین تمام چیزهایی که میخواهم عوض کنم اول خونه وبلاگم رو عوض کنم تا شاید فرجی بشه یه تکونی به خودم بدم بقیه چیزها رو هم عوض کنم. تا ببینیم چی پیش میاد.

خونه هاتان گرم.

دیدگاه‌های اخیر

سید جلیل هاشمی دهکرد… در تسلیم سرد
مینا ارشدی در تسلیم سرد
reza در تسلیم سرد
آریو در بی عنوان
mahdi maaref در دغدغه

Blog Stats

  • 1,569 hits

 

نوامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Mar    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30