<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای سیاه یا سفید؟ رنگی!</title>
	<atom:link href="http://lahzeshomar.wordpress.com/comments/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://lahzeshomar.wordpress.com</link>
	<description>حرفهایی برای گفتن</description>
	<lastBuildDate>Sat, 25 Jul 2009 18:29:39 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای تسلیم سرد با سید جلیل هاشمی دهکردی</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2009/03/10/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%af/#comment-17</link>
		<dc:creator>سید جلیل هاشمی دهکردی</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 18:29:39 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/2009/03/10/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%af/#comment-17</guid>
		<description>آفرین امید وارم تا سال اینده اولین کتابت را به چاپ برسونی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آفرین امید وارم تا سال اینده اولین کتابت را به چاپ برسونی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای تسلیم سرد با مینا ارشدی</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2009/03/10/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%af/#comment-16</link>
		<dc:creator>مینا ارشدی</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 15:54:16 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/2009/03/10/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%af/#comment-16</guid>
		<description>سلام فریاد سکوت به روز شد
http://faryadesokout.blogfa.com
مینا ارشدی
منتظر حضور گرم و پر مهرتان هستم.
افتخار بدید</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام فریاد سکوت به روز شد<br />
<a href="http://faryadesokout.blogfa.com" rel="nofollow">http://faryadesokout.blogfa.com</a><br />
مینا ارشدی<br />
منتظر حضور گرم و پر مهرتان هستم.<br />
افتخار بدید</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای تسلیم سرد با reza</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2009/03/10/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%af/#comment-15</link>
		<dc:creator>reza</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 11 Mar 2009 14:11:17 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/2009/03/10/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%af/#comment-15</guid>
		<description>آفرین بر تو. داری یواش یواش شاعر میشی و از ماعر بودن در میایی!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آفرین بر تو. داری یواش یواش شاعر میشی و از ماعر بودن در میایی!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای بی عنوان با آریو</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2008/09/11/%d8%a8%db%8c-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/#comment-13</link>
		<dc:creator>آریو</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 20:16:58 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/?p=30#comment-13</guid>
		<description>چه خوشگل!
پس چرا بدون کامنت مونده بود؟ شاید چون اینروزها همه ما دنبال فیلم حاچ‌آقا گلستانی هستیم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه خوشگل!<br />
پس چرا بدون کامنت مونده بود؟ شاید چون اینروزها همه ما دنبال فیلم حاچ‌آقا گلستانی هستیم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای دغدغه با mahdi maaref</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2008/07/10/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/#comment-12</link>
		<dc:creator>mahdi maaref</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 08:00:28 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/?p=10#comment-12</guid>
		<description>اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک میریزی

هنوز گریه ی خود را به خنده پنهان کن
بخند......گرچه تو با خنده هم غم انگیزی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی<br />
نبینمت که غریبانه اشک میریزی</p>
<p>هنوز گریه ی خود را به خنده پنهان کن<br />
بخند&#8230;&#8230;گرچه تو با خنده هم غم انگیزی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای دغدغه با لاله</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2008/07/10/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/#comment-11</link>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 08:37:14 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/?p=10#comment-11</guid>
		<description>یه نظر گذاشتم ظاهرا پرید!
من هم بسیار ذوقیدم وقتی این همه شباهت رو دیدم ! البته ارزو می کنم فقط قلمتون شبیه من باشه یا ( من شبیه شما باشم تقدم و تاخرش هنوز اشکار نیست ) نه تفکرتون ! و گرنه ! من رو هم شریک خودتون بودنید!
خوشحال می شم بیشتر باتون اشنا شم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه نظر گذاشتم ظاهرا پرید!<br />
من هم بسیار ذوقیدم وقتی این همه شباهت رو دیدم ! البته ارزو می کنم فقط قلمتون شبیه من باشه یا ( من شبیه شما باشم تقدم و تاخرش هنوز اشکار نیست ) نه تفکرتون ! و گرنه ! من رو هم شریک خودتون بودنید!<br />
خوشحال می شم بیشتر باتون اشنا شم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای دغدغه با یک دوست</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2008/07/10/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/#comment-10</link>
		<dc:creator>یک دوست</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 23:18:26 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/?p=10#comment-10</guid>
		<description>&quot;غرب زدگی میگویم همچون وبازدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه، دست کم چیزی است در حدود سن زدگی.
دیده ایم که گندم را چطور می پوساند؟ از درون ... به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای از برون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علتهایش را و اگر دست داد راه علاجش را .... است&quot; جلال آل احمد

هنوز به یاد دارم که داشتم یک سریال تلویزیونی نگاه میکردم، اگر اشتباه نکنم سردار جنگل بود، که دو سرباز دهاتی ایرانی در اوج جنگ داشتند با هم گپ میزدند و میخواستند سیگاری را که از یک خارجی گرفته بودند بکشند و یکی به دیگری گفت &quot;لامسب این خارجی ها توتونشون هم بوی عطر میده&quot;. نمیدونستم چرا هیچ وقت این جمله از یادم نمیرفت در صورتی که در فیلم شاید خیلی جمله کمرنگی بود ولی بخوبی معنی غربزدگی را میرساند.


مسلما غرب زدگی به معنی آشنایی با عادات و رسوم مللی که در آن مکان سکنی میگزینی نیست بلکه به معنی شرم داشتن از ابراز وجود است؛ ابراز فرهنگ خود است؛ به هر دلیلی که میخواهد باشد. 
غرب زده را روشنفکران ما از جمله جلال آل احمد، شریعتی و دیگران بخوبی و شفاف تعریف کرده اند. جالب اینجاست که همه ما قبل از اینکه پا به این مکان بگذاریم فکر میکنیم خوب ما که مبرا خواهیم بود و مبتلا نخواهیم شد چون خوب میفهمیم غرب زده یعنی چه. ابتدای امر هم شروع میکنیم از ایراد گرفتن به آدمهای دور و برمون.

ابتدا شروع میکنیم به آداب و رسوم این مملکت آشنا بشویم و مدتی بعد چون حوصله توضیح به افراد نداریم که علت کارهایمان چیست و یا فرهنگمان چگونه است ترجیح میدهیم کارهایی بکنیم شبیه آنان که کمتر سئوال انگیز باشد. صبح قهوه میخوریم، در رستورانها اسم غذاهای خارجی خیلی خوب میبریم و ترکیبات آنها را خوب یاد میگیریم؛ حتی اگر عادت به عصرانه خوردن نداشته باشیم این کار را میکنیم اونهم در فلان جای مرسوم؛ یا مثلا اسم خود یا بچه مان را جوری بگذاریم که متوجه نشوند که ما ....
اینها را شاید بتوان آثار اولیه بروز غرب زدگی نامید. البته همه مان به نوعی عادت داریم این قضیه را کتمان کنیم و خوب هم این کار را انجام میدهیم. وقتی مهاتما گاندی به این کشور پا گذاشت اصلا خجالت نکشید که بز خود را با خود همراه بیاورد ولی ما از نرفتن به سر میز ... و نبودن با دوستان خارجی مان در هر جا که باشد خجالت میکشیم و ترجیح میدهیم که فرهنگ و منش و روش خود را قربانی بودن با آنان بکنیم و ذلیل وار به دنبال آنان برویم و با لهجه غلیظ آنان صحبت کنیم و بجای اسم خود اسم خارجی انتخاب کنیم شاید که نفهمند که ما ایرانی هستیم. ما باید که اسم آنها را هر چقدر سخت هم که باشد و رسوم آنها را هر چقدر دشوار هم که باشد دنبال کنیم ولی به آنها اجازه میدهیم که به راحتی ما را به هر مسیر و منشی که میخواهند ببرند.
فکر میکنم به این میگویند غرب زده شدن. و وای که ما چقدر پنهان ولی زود گاهی غرب زده میشویم. و راه خود را با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم. فقط این را میدانم که خیلی شُلیم.
هزاران ساعت فکر و مطالعه را صرف دیدن خوبیهای اینجا و بدیهای خودمان میکنیم که چه بشود؟ بتوانیم به راحتی از این مرحله عبور کنیم و وجدان خود را راضی کنیم از این خیانتی که در حق خودمان میکنیم و شاید که او، یعنی وجدانمان، کور شده و دیگر واقعیت را ندیده و به ما تذکر ندهد.
من خود را در شرف این انتخاب میبینم. مخیرم بین خودکشی معنوی و کنار آمدن با این بیماری، یعنی غرق شدن در آداب و رسوم اینجا که آن وقت شرم حضور نامیدن خود به نام ایرانی تاب مرا میبرد و حتی دیدن آن مرز و بوم برایم کشنده میشود و یا ....
بهرحال واقعا تصمیم سختی است و مبارزه با آن صبر و تحمل بی حدی میخواهد.

ببخشید از لحن تندم، حکایت دارد از تلخی و آشوب درونم.
نوشته قشنگی بود.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;غرب زدگی میگویم همچون وبازدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه، دست کم چیزی است در حدود سن زدگی.<br />
دیده ایم که گندم را چطور می پوساند؟ از درون &#8230; به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای از برون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علتهایش را و اگر دست داد راه علاجش را &#8230;. است&#8221; جلال آل احمد</p>
<p>هنوز به یاد دارم که داشتم یک سریال تلویزیونی نگاه میکردم، اگر اشتباه نکنم سردار جنگل بود، که دو سرباز دهاتی ایرانی در اوج جنگ داشتند با هم گپ میزدند و میخواستند سیگاری را که از یک خارجی گرفته بودند بکشند و یکی به دیگری گفت &#8220;لامسب این خارجی ها توتونشون هم بوی عطر میده&#8221;. نمیدونستم چرا هیچ وقت این جمله از یادم نمیرفت در صورتی که در فیلم شاید خیلی جمله کمرنگی بود ولی بخوبی معنی غربزدگی را میرساند.</p>
<p>مسلما غرب زدگی به معنی آشنایی با عادات و رسوم مللی که در آن مکان سکنی میگزینی نیست بلکه به معنی شرم داشتن از ابراز وجود است؛ ابراز فرهنگ خود است؛ به هر دلیلی که میخواهد باشد.<br />
غرب زده را روشنفکران ما از جمله جلال آل احمد، شریعتی و دیگران بخوبی و شفاف تعریف کرده اند. جالب اینجاست که همه ما قبل از اینکه پا به این مکان بگذاریم فکر میکنیم خوب ما که مبرا خواهیم بود و مبتلا نخواهیم شد چون خوب میفهمیم غرب زده یعنی چه. ابتدای امر هم شروع میکنیم از ایراد گرفتن به آدمهای دور و برمون.</p>
<p>ابتدا شروع میکنیم به آداب و رسوم این مملکت آشنا بشویم و مدتی بعد چون حوصله توضیح به افراد نداریم که علت کارهایمان چیست و یا فرهنگمان چگونه است ترجیح میدهیم کارهایی بکنیم شبیه آنان که کمتر سئوال انگیز باشد. صبح قهوه میخوریم، در رستورانها اسم غذاهای خارجی خیلی خوب میبریم و ترکیبات آنها را خوب یاد میگیریم؛ حتی اگر عادت به عصرانه خوردن نداشته باشیم این کار را میکنیم اونهم در فلان جای مرسوم؛ یا مثلا اسم خود یا بچه مان را جوری بگذاریم که متوجه نشوند که ما &#8230;.<br />
اینها را شاید بتوان آثار اولیه بروز غرب زدگی نامید. البته همه مان به نوعی عادت داریم این قضیه را کتمان کنیم و خوب هم این کار را انجام میدهیم. وقتی مهاتما گاندی به این کشور پا گذاشت اصلا خجالت نکشید که بز خود را با خود همراه بیاورد ولی ما از نرفتن به سر میز &#8230; و نبودن با دوستان خارجی مان در هر جا که باشد خجالت میکشیم و ترجیح میدهیم که فرهنگ و منش و روش خود را قربانی بودن با آنان بکنیم و ذلیل وار به دنبال آنان برویم و با لهجه غلیظ آنان صحبت کنیم و بجای اسم خود اسم خارجی انتخاب کنیم شاید که نفهمند که ما ایرانی هستیم. ما باید که اسم آنها را هر چقدر سخت هم که باشد و رسوم آنها را هر چقدر دشوار هم که باشد دنبال کنیم ولی به آنها اجازه میدهیم که به راحتی ما را به هر مسیر و منشی که میخواهند ببرند.<br />
فکر میکنم به این میگویند غرب زده شدن. و وای که ما چقدر پنهان ولی زود گاهی غرب زده میشویم. و راه خود را با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم. فقط این را میدانم که خیلی شُلیم.<br />
هزاران ساعت فکر و مطالعه را صرف دیدن خوبیهای اینجا و بدیهای خودمان میکنیم که چه بشود؟ بتوانیم به راحتی از این مرحله عبور کنیم و وجدان خود را راضی کنیم از این خیانتی که در حق خودمان میکنیم و شاید که او، یعنی وجدانمان، کور شده و دیگر واقعیت را ندیده و به ما تذکر ندهد.<br />
من خود را در شرف این انتخاب میبینم. مخیرم بین خودکشی معنوی و کنار آمدن با این بیماری، یعنی غرق شدن در آداب و رسوم اینجا که آن وقت شرم حضور نامیدن خود به نام ایرانی تاب مرا میبرد و حتی دیدن آن مرز و بوم برایم کشنده میشود و یا &#8230;.<br />
بهرحال واقعا تصمیم سختی است و مبارزه با آن صبر و تحمل بی حدی میخواهد.</p>
<p>ببخشید از لحن تندم، حکایت دارد از تلخی و آشوب درونم.<br />
نوشته قشنگی بود.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای من و هیچ با ...</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2008/06/20/8/#comment-9</link>
		<dc:creator>...</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 18:46:46 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/?p=8#comment-9</guid>
		<description>سلام.  دغدغه، پستِ خیلی خوبی بود، با قلمی پخته، چرا حذف شد؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.  دغدغه، پستِ خیلی خوبی بود، با قلمی پخته، چرا حذف شد؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای فکر کنم که تا شقایق هست زندگی می شود کرد با باران</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2008/04/24/%d9%81%da%a9%d8%b1-%da%a9%d9%86%d9%85-%da%a9%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d9%82%d8%a7%db%8c%d9%82-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-8</link>
		<dc:creator>باران</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 19:24:08 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/?p=7#comment-8</guid>
		<description>سلام زینب جان. چه طوری؟ دلم خیلی برات تنگ شده. چرا آپ نمی کنی؟ به همسر سلام برسون. به امید دیدار...

پ.ن. من به روزم!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام زینب جان. چه طوری؟ دلم خیلی برات تنگ شده. چرا آپ نمی کنی؟ به همسر سلام برسون. به امید دیدار&#8230;</p>
<p>پ.ن. من به روزم!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای فال حافظ با باران</title>
		<link>http://lahzeshomar.wordpress.com/2008/02/07/%d9%81%d8%a7%d9%84-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/#comment-7</link>
		<dc:creator>باران</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 00:04:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://lahzeshomar.wordpress.com/?p=5#comment-7</guid>
		<description>خانومی پس چرا نمی نویسی؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خانومی پس چرا نمی نویسی؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
