Posted by: lahzeshomar on: مارس 10, 2009
خدا میشکند
دانه دانه
آینه هایی که در آنها
تصویر من پیدا بود
و من از سرمای تسلیم کرخ
گرمای امیدم به تو
می بخشم
و چشمانم می بندم
تو ای صیاد من
قبل از کشتنم کمی آب به من ده
و مسخ نگاه بی تابم مشو
.
.
.
من چه جذاب بی تابم
Posted by: lahzeshomar on: فوریه 26, 2009
نگاهم جاری، فرار….
دودمان، آب روان
در پی خرده عشقی، خرده خرد، لانه کلاغ
بر بالای درختان بی برگ
می دوانم انگشتان بر ریشه ها، ریشه ها، ریشه هایم در آب
و می کنم از بن
و می شنوم… شنوم….شنوم طنین بلند ویرانی
و می بینم
کاش لا اقل چشمانم بسته بودند.
Posted by: lahzeshomar on: ژانویه 7, 2009
” به هیچ کس نگو که داری کتابی می نویسی یا میخوای رژیم بگیری، ورزش کنی، کلاسی ثبت نام کنی یا ترک سیگار کنی. مردم تا سر حد مرگ تشویشقت میکنند.
- لین جانسون
Never tell anyone that you’re writing a book, going on a diet, exercising, taking a course, or quitting smoking. They’ll encourage you [...]
Posted by: lahzeshomar on: دسامبر 23, 2008
تا به حال شده در حال خانه تکانی یک عکس، یا دفترچه خاطرات پیدا کنید که سالهاست یادتون رفته؟ من هم در حال خانه تکانی کامپیوتری به نوشته ای برخوردم که 7 ماه پیش نوشته بودم. اونقدر این نوشته از زهنم پاک شده بود که باورم نشد که من نوشته ام…. به هر صورت [...]
دیدگاههای اخیر