نوشتهشده به وسیلهی: lahzeshomar در: فوریه 26, 2009
نگاهم جاری، فرار….
دودمان، آب روان
در پی خرده عشقی، خرده خرد، لانه کلاغ
بر بالای درختان بی برگ
می دوانم انگشتان بر ریشه ها، ریشه ها، ریشه هایم در آب
و می کنم از بن
و می شنوم… شنوم….شنوم طنین بلند ویرانی
و می بینم
کاش لا اقل چشمانم بسته بودند.
دیدگاههای تازه