Posted by: lahzeshomar on: ژانویه 2, 2009
یک پک عمیق به سیگار مارلبورو لایت فیلتر قرمزش کشید و دودش رو با غلظت فرو داد. سیگار نیمه سوخته را جلو چشمانش گرفت و با غیظ دود بلعیده شده را بیرون داد. ته چشمانش خشمی اشک آلود بود و گوشه لبش هر از گاهی می پرید. با شانه هایی خمیده و موهایی آشفته هر آنچه در دل داشت بر سر سیگارش خالی میکرد. عضلات صورتش منقبض بودند و جای زخم عمیق روی گونه چپش را بیشتر به نمایش میگذاشتند و من همچنان ساکت و منتظر تماشایش میکردم تا هر وقت خواست شروع کند به بیان آنچه به زبانش نمی آمد. همچنان که خود را آماده میکرد برای پک بعدی با صدایی گرفته گفت: مرز بین خر و خرد فقط یک حرف است. مثل ”د”وست داشتن!
چشمانت را ببند و باز کن…
و من کردم و ناگهان وحشت زده از جا پریدم. دستم به لیوان چای داغ روی میز خورد و چای به هوا رفت. داغ بود و من در انعکاس بخار چای ریخته شده چهره ای دیدم آشنا… آری آن آشنا ”ما” بودیم! همه از “دال” تهی!
دیدگاههای اخیر