Posted by: lahzeshomar on: آگوست 7, 2008
صبر کن! صبر کن! صبر کن!
نفس هایت
داغم میکند.
تاریکی در آغوش گرفته مرا
می فشرد.
صبر کن! من تب دارم.
قطره ای راه باز می کند از قلبم به روی سینه و میپیماید سوی جاذبه.
نگاهت در یک لحظه
خرابم میکند.
دست میکشم بر سینه ات
دلت خالیست.
چه شد رها شدی جانم؟
دیدگاههای اخیر