Posted by: lahzeshomar on: جولای 10, 2008
وقتی حسش میکنی یعنی هست. وقتی داری رانندگی میکنی تو فکرته میفهمی برات مهمه. وقتی در حین کارت نیم ساعت به یک جا خیره میشی و با یادش دلت پر میشه از یک حس شکننده وقتی اسمش رو نمیتونی به راحتی به زبون بیاری بدون اینکه غرق عرق بشی وقتی حتی بی ربط ترین مسائل تورو یادش میاندازه میفهی که… ای داد بیداد! دچار شدی.
من خیلی به ندرت دچار همچین احساساتی میشم اما همان تعداد معدودی که دچارم میکنه, دچارم میکنه. امشب هم از همان شبهای پر از التهابه. شبهایی که خواب به چشمام نمیاد. غرق خستگی روز، غوطه ور در حس ترش و شیرین تنهایی, میخواهم گرد چندین ماهه را از این صفحه ها بتکانم.
20 سالم بود که با سری پر از “چرا” از ایران رفتم. اوایل تنهایی و غربت اذیتم میکرد. نه دوستی نه آشنایی. به تنهایی عادت نداشتم. زیادی تنها بودم با چراهایی پر از نیاز. زمان به دنبالم …. در پی رفع نیاز …. به تدریج عوض شدم. نمیدانم این عوض شدن خوب بود یا بد. هر چه بود همراه بود با اشکهایی که از عمق قلبی پاره پاره در می آمد. هر قطره اشک که از گونه هایم میچکید برام پیامی از تغییر می آورد. چرا های کمرنگم گم شدند و من هر لحظه به خو گرفتن عادت میکردم و یاد میگرفتم: حرف زدن، نوشتن، فکر کردن، دیدن، نفس کشیدن…. رفتار کردن، زندگی کردن. عادتهای نازک ایرانیم دانه دانه فرو ریختند. متفاوت تر از همیشه به دنبال واژه ای برای “خود” بزرگ شدم. شدم 28 ساله.
خیلی ها اسمش را میگذارند غرب زدگی. خود من تا 10 سال پیش همین کار را میکردم. اما الان فکر میکنم اینگونه تغییرات هیچ “زدگی” توش نداره. تغییر مختصات نداره. نه شرقیه نه غربی. هر کس هر جای دنیا باشه و به جای دیگه ای از دنیا کوچ کنه با خلق و خو و رسم و رسومات اون مکان خو میگیره و خودشو تطبیق میده. این یعنی میزان زیادی از فرهنگ اون منطقه رو قبول میکنه و بکار میبره. این همونیه که ما بهش میگیم خود باختگی. من با واژه “خودباختگی” مشکل دارم. به نظر من هیچ کس نمیتونه خودشو ببازه که “خود” همونیه که باهاش زندگی میکنی و اگر باختیش زندگیتو باختی.
اسمش را نگذاریم غرب زدگی، بگذاریم جنگ بین بودن و بودن، یک تجربه.
بگذارید تجربه را حاصل عشق بازی “اختیار” و “زمان” در یک “مکان” تعریف کنم. کمبود یا نبود هرکدام منجر میشه به یک تجربه منگل که از توش هیچ چیز مفیدی در نمیاد. اگر اختیار یا قدرت تصمیم گیری نداشته باشی هر جا که باشی و هر چقدر هم زمان داشته باشی مهم نیست. اگر همه چیز داشته باشی و زمان نداشته باشی هم همینطور. تو تجربه “بودن” نکردی. در این دنیا یا باید باشی یا اصلا نباشی.
تجربه زندگی خارج از ایران برای من درک خیلی مفاهیم رو آسان کرد. مفاهیمی مثل تفاوت، احترام، انگیزه، تصمیم، زمان، خود… حتی خدا. اهمیت درک این مفاهیم موقعی خودش رو نشون میده که در جامعه ای با ارزشهایی متفاوت از آنچه در آن بزرگ شدی دست و پنجه نرم کنی. مسلما من هر کار کنم آمریکایی نمیشم. پس برای اینکه ایرانی بمانم ولی بتوانم با مردم اینجا بصورت مسالمت آمیز زندگی کنم مجبور شدم این مفاهیم رو درک کنم و بکار ببندم. نمیدانم کتاب “جامعه شناسی خودمانی” را خوانده اید یا نه. من در حالی این کتاب را که دختر خاله ام برایم کادو خریده بود خواندم که در حال نوشیدن یک فنجان قهوه عربی بی شکر بودم. نمیدانم تلخی کدام بیشتر اذیتم میکرد… در یک جلسه ای که با سروش داشتیم حرف جالبی زد. به نظر سروش موقعیت زمانی و مکانی مارا انسانهایی کج و کوله بار آورد… یعنی همان تجربه منگلی که گفتم. هیچ جای دنیا را پیدا نمیکنی که دو رویی رو آنقدر که تو ایران رواج داره ببینی. ما یاد گرفتیم تفاوت قائل بشیم برای شخصیت بیرونی و درونی مان. ما یاد گرفتیم دروغ خوب است اگر مصلحت آمیز باشد. ممکنه بگید این چیزها همه جا هست و من هم این مساله رو کتمان نمیکنم. تاکید من رو رواج این مسائله است. ما این خصوصیت ها را غیر مستقیم یا مستقیم بین خودمان رواج داده ایم. سرتان را درد نیاورم. اینها همه برای شما ممکن است جملاتی تکراری باشند اما برای من دغدغه اند. اینها برای من پیچیدگی هایی اضافی هستند. وقتی حس میکنم این زمانی را که من برای بوجود آوردن این پیچیدگی ها هدر دادم میتوانستم صرف بوجود آوردن پیچیدگیهایی بهتر کنم، پیچیدگیهایی که به دردم بخورند، سرم گیج میره.
زندگی کنونی ام شاید مرا با مفاهیم بالا آشنا کرد اما به بهای از دست دادن تجربه “بودن” در ایران. برای من مفاهیم عمیق تری همچون عشق، دل، دوستی، محبت، نگاه، لمس … نا پخته ماندند. مفاهیمی که هیچ جا جز جایی که بهش تعلق داری یادت نمیده. دلت رو نمیلرزونه. خون رو به رگهات جاری نمیکنه.
گله نمیخوام بکنم. از گله های تکراری خسته شده ام. نه آه میکشم نه ناله میکنم. با تمام مشکلاتش من به ایرانی بودنم افتخار میکنم. خیلی ساده و بی آرایش روبروی آیینه می ایستم و میگم…. از ماست که بر ماست. آستین بالا بزن, قلم بردار و یک طرح بکش، برای زندگیت. نشستن و انتظار هیچ چیز را حل نمی کنه. قلم به رنگی بکش و نقشی بزن. نقشی بزن. نقشی بزن.
یه نظر گذاشتم ظاهرا پرید!
من هم بسیار ذوقیدم وقتی این همه شباهت رو دیدم ! البته ارزو می کنم فقط قلمتون شبیه من باشه یا ( من شبیه شما باشم تقدم و تاخرش هنوز اشکار نیست ) نه تفکرتون ! و گرنه ! من رو هم شریک خودتون بودنید!
خوشحال می شم بیشتر باتون اشنا شم
اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک میریزی
هنوز گریه ی خود را به خنده پنهان کن
بخند……گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
جولای 10, 2008 در ساعت 11:18 ب.ظ
“غرب زدگی میگویم همچون وبازدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه، دست کم چیزی است در حدود سن زدگی.
دیده ایم که گندم را چطور می پوساند؟ از درون … به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای از برون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علتهایش را و اگر دست داد راه علاجش را …. است” جلال آل احمد
هنوز به یاد دارم که داشتم یک سریال تلویزیونی نگاه میکردم، اگر اشتباه نکنم سردار جنگل بود، که دو سرباز دهاتی ایرانی در اوج جنگ داشتند با هم گپ میزدند و میخواستند سیگاری را که از یک خارجی گرفته بودند بکشند و یکی به دیگری گفت “لامسب این خارجی ها توتونشون هم بوی عطر میده”. نمیدونستم چرا هیچ وقت این جمله از یادم نمیرفت در صورتی که در فیلم شاید خیلی جمله کمرنگی بود ولی بخوبی معنی غربزدگی را میرساند.
مسلما غرب زدگی به معنی آشنایی با عادات و رسوم مللی که در آن مکان سکنی میگزینی نیست بلکه به معنی شرم داشتن از ابراز وجود است؛ ابراز فرهنگ خود است؛ به هر دلیلی که میخواهد باشد.
غرب زده را روشنفکران ما از جمله جلال آل احمد، شریعتی و دیگران بخوبی و شفاف تعریف کرده اند. جالب اینجاست که همه ما قبل از اینکه پا به این مکان بگذاریم فکر میکنیم خوب ما که مبرا خواهیم بود و مبتلا نخواهیم شد چون خوب میفهمیم غرب زده یعنی چه. ابتدای امر هم شروع میکنیم از ایراد گرفتن به آدمهای دور و برمون.
ابتدا شروع میکنیم به آداب و رسوم این مملکت آشنا بشویم و مدتی بعد چون حوصله توضیح به افراد نداریم که علت کارهایمان چیست و یا فرهنگمان چگونه است ترجیح میدهیم کارهایی بکنیم شبیه آنان که کمتر سئوال انگیز باشد. صبح قهوه میخوریم، در رستورانها اسم غذاهای خارجی خیلی خوب میبریم و ترکیبات آنها را خوب یاد میگیریم؛ حتی اگر عادت به عصرانه خوردن نداشته باشیم این کار را میکنیم اونهم در فلان جای مرسوم؛ یا مثلا اسم خود یا بچه مان را جوری بگذاریم که متوجه نشوند که ما ….
اینها را شاید بتوان آثار اولیه بروز غرب زدگی نامید. البته همه مان به نوعی عادت داریم این قضیه را کتمان کنیم و خوب هم این کار را انجام میدهیم. وقتی مهاتما گاندی به این کشور پا گذاشت اصلا خجالت نکشید که بز خود را با خود همراه بیاورد ولی ما از نرفتن به سر میز … و نبودن با دوستان خارجی مان در هر جا که باشد خجالت میکشیم و ترجیح میدهیم که فرهنگ و منش و روش خود را قربانی بودن با آنان بکنیم و ذلیل وار به دنبال آنان برویم و با لهجه غلیظ آنان صحبت کنیم و بجای اسم خود اسم خارجی انتخاب کنیم شاید که نفهمند که ما ایرانی هستیم. ما باید که اسم آنها را هر چقدر سخت هم که باشد و رسوم آنها را هر چقدر دشوار هم که باشد دنبال کنیم ولی به آنها اجازه میدهیم که به راحتی ما را به هر مسیر و منشی که میخواهند ببرند.
فکر میکنم به این میگویند غرب زده شدن. و وای که ما چقدر پنهان ولی زود گاهی غرب زده میشویم. و راه خود را با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم. فقط این را میدانم که خیلی شُلیم.
هزاران ساعت فکر و مطالعه را صرف دیدن خوبیهای اینجا و بدیهای خودمان میکنیم که چه بشود؟ بتوانیم به راحتی از این مرحله عبور کنیم و وجدان خود را راضی کنیم از این خیانتی که در حق خودمان میکنیم و شاید که او، یعنی وجدانمان، کور شده و دیگر واقعیت را ندیده و به ما تذکر ندهد.
من خود را در شرف این انتخاب میبینم. مخیرم بین خودکشی معنوی و کنار آمدن با این بیماری، یعنی غرق شدن در آداب و رسوم اینجا که آن وقت شرم حضور نامیدن خود به نام ایرانی تاب مرا میبرد و حتی دیدن آن مرز و بوم برایم کشنده میشود و یا ….
بهرحال واقعا تصمیم سختی است و مبارزه با آن صبر و تحمل بی حدی میخواهد.
ببخشید از لحن تندم، حکایت دارد از تلخی و آشوب درونم.
نوشته قشنگی بود.