Posted by: lahzeshomar on: فوریه 7, 2008
به فال و چرندیات پس و پیشش اعتقادی ندارم اما حافظ چیز دیگه ای است. پریشب حافظ رو باز کردم نه به نیت فال. چیزی که خواندم مبهوتم کرد:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
خونه نو مبارک … خیلی قشنگه و امیدوارم توش لااقل بنویسی.
راستی … آدرس که نمیدی … باید شانسی پیدا کنیم دیگه!!
سلام . خیلی قشنگه . موفق باشی
خانومی پس چرا نمی نویسی؟
فوریه 8, 2008 روی 10:06 ق.ظ
چه قدر زیباست این غزلِ حافظ و هر غزلِ حافظ. به قول فیض کاشانی: ” استاد غزل سعدی ست نزد همه کس لیکن…… دل رانکند بیدار الا غزل حافظ”
…ولی کاش می گفتی تو چه حس حالی بودی و برای چی این غزل این قدر مبهوتت کرد.
راستی این چند بیت از اخوان ثالث هم تقدیم به شما به خاطر کلمه آخری که به عنوانِ وبلاگت اضافه کردی:
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگِ بی رنگم