Posted by: lahzeshomar on: مارس 10, 2009
خدا میشکند
دانه دانه
آینه هایی که در آنها
تصویر من پیدا بود
و من از سرمای تسلیم کرخ
گرمای امیدم به تو
می بخشم
و چشمانم می بندم
تو ای صیاد من
قبل از کشتنم کمی آب به من ده
و مسخ نگاه بی تابم مشو
.
.
.
من چه جذاب بی تابم
Posted by: lahzeshomar on: فوریه 26, 2009
Posted by: lahzeshomar on: فوریه 26, 2009
نگاهم جاری، فرار….
دودمان، آب روان
در پی خرده عشقی، خرده خرد، لانه کلاغ
بر بالای درختان بی برگ
می دوانم انگشتان بر ریشه ها، ریشه ها، ریشه هایم در آب
و می کنم از بن
و می شنوم… شنوم….شنوم طنین بلند ویرانی
و می بینم
کاش لا اقل چشمانم بسته بودند.
Posted by: lahzeshomar on: ژانویه 9, 2009
Posted by: lahzeshomar on: ژانویه 7, 2009
” به هیچ کس نگو که داری کتابی می نویسی یا میخوای رژیم بگیری، ورزش کنی، کلاسی ثبت نام کنی یا ترک سیگار کنی. مردم تا سر حد مرگ تشویشقت میکنند.
- لین جانسون
Never tell anyone that you’re writing a book, going on a diet, exercising, taking a course, or quitting smoking. They’ll encourage you to death.
– Lynn Johnston
Posted by: lahzeshomar on: ژانویه 2, 2009
یک پک عمیق به سیگار مارلبورو لایت فیلتر قرمزش کشید و دودش رو با غلظت فرو داد. سیگار نیمه سوخته را جلو چشمانش گرفت و با غیظ دود بلعیده شده را بیرون داد. ته چشمانش خشمی اشک آلود بود و گوشه لبش هر از گاهی می پرید. با شانه هایی خمیده و موهایی آشفته هر آنچه در دل داشت بر سر سیگارش خالی میکرد. عضلات صورتش منقبض بودند و جای زخم عمیق روی گونه چپش را بیشتر به نمایش میگذاشتند و من همچنان ساکت و منتظر تماشایش میکردم تا هر وقت خواست شروع کند به بیان آنچه به زبانش نمی آمد. همچنان که خود را آماده میکرد برای پک بعدی با صدایی گرفته گفت: مرز بین خر و خرد فقط یک حرف است. مثل ”د”وست داشتن!
چشمانت را ببند و باز کن…
و من کردم و ناگهان وحشت زده از جا پریدم. دستم به لیوان چای داغ روی میز خورد و چای به هوا رفت. داغ بود و من در انعکاس بخار چای ریخته شده چهره ای دیدم آشنا… آری آن آشنا ”ما” بودیم! همه از “دال” تهی!
Posted by: lahzeshomar on: دسامبر 23, 2008
تا به حال شده در حال خانه تکانی یک عکس، یا دفترچه خاطرات پیدا کنید که سالهاست یادتون رفته؟ من هم در حال خانه تکانی کامپیوتری به نوشته ای برخوردم که 7 ماه پیش نوشته بودم. اونقدر این نوشته از زهنم پاک شده بود که باورم نشد که من نوشته ام…. به هر صورت وقتی دیدم آخر نوشته کامل نیست فهمیدم کار خودمه… این شما و این هم منه 7 ماه پیش.
———————————————————–
به نام او که هر که هستیم از اوست.
منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب غربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می اید مفرح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.
این اولین آشنایی من با سعدی بود در کتاب ادبیات دبیرستان و همیشه و همه حال در ذهنم. از همان زمان که مارا ملزم کردند که آنرا حفظ کنیم بی آنکه بدانیم یعنی چه. آنزمان نفهمیدیم و هنوز هم نمی فهمیم. چه خیال باطلی حفظ کردن را راه فهمیدن قرار داد؟ ما “واجب” را دیدیم و جواب دادیم. همه چیز برای ما علامات ریاضی بود: طاعت =غربت بود، شکر= نعمت و در هر نفس 2 نعمت بود و به ازاي هر کدام شکری واجب. با این حال همه چیز واجب بود حتی شکر خدا. غافل از اینکه شکر عکس العملی طبیعی است به درک و ما چه اشتباه خواستیم درک را از بر کنیم. به همین خاطر ما یاد نگرفتیم شاکر بودن را، خوب بودن را، انسانی بودن را چون وظیفه را جایگزین دل کردیم وقتی دل شایسته تر بود. ساعتی نیست که با خودم نگویم ای کاش….
ما در دفتر های خط کشی شده بزرگ شدیم به خیال اینکه صاف و منظم میشویم. اما فقط خودمان میدانیم که چقدر کج و معوج رشد کردیم و چه شخصیتهای کاریکاتوری ای از ما بوجود آمد. چاره ای نبود و ما بزرگ شدیم و عادت کردیم. واقعیت زشت زندگی ما ها این است که ما همه آدمهایی بار آمدیم که همیشه باید چیزی برای مخفی کردن میداشتیم: دین، عقیده، پول، عشق. در این بهبه چه جایی برای بازی می ماند؟ اگر ” تقلای به خود رسیدن” و رها شدن از تارهای به خود تنیده را بازی بنامی به جرات میتوانم بگویم که تنها بازی زندگی است که با ختنش به تباهی تمام زندگی ختم می شود. چه کسی است که دچار نباشد؟ دچار خود. که در فکر آزادی تن و دل و در این جستجو، نه بهتر بگویم تقلا، زبان از دل بگشاید و در طلب فکر دیگران را درگیر و دوستان را دلگیر نکند؟. اما من هم همچون دیگران جدا از بهانه ها و گلایه ها از جامعه و محیطی که ما را پروش داد به راهی میروم که انتخاب میکنم. انتخاب اولین حق و چه بسا ملک ماست. اگر در این راه زمین خوردیم هیچ کس مسئول نیست جز خودمان. همه آزادیم برانتخاب هر که و هر چه هستیم و هر چه میکنیم. اما همانطور که گفتم یاد نگرفتیم چطور از این حق استفاده کنیم. ما خیلی خوب یاد گرفتیم حد بگیریم و حد بزنیم اما در یافتن حد خود کاملا ناتوان ماندیم. نفهمیدیم تا چه حد حق دخالت در زندگی دیگران داریم. نفهمیدیم که بزرگ کردن افراد کار ما نیست. نفهمیدیم چرا بزرگ کردن و پرورش دادن پیامبر گونه است و نفهمیدیم چه مسئولیت زیادی دارد. چون به خود حق میدهیم که برای دیگران انتخاب کنیم همانطور که برای خودمان انتخاب شده بود….
دیدگاههای اخیر